تبليغاتX
غروب غمگین

تو نیستی هف سینم چیدن نداره                 میگن عیده ولی دیدن نداره

ببین قلبم شکست اما نترس                         ترقه بازی ترسیدن نداره

یکی خواستش دل و چیزی نگفتم                  دل خالی که دزدیدن نداره

تو این دیوونه رو باز امتحان کن            ولی عاشق که سنجیدن نداره

میگی شاید که خوابم رو ببینی              چشای خیس که خوابیدن نداره

میگم چشم تو باشه قبله من ؟                میگی چش که پرستیدن نداره

هوای چشمم امشب ابر ابر                        ه ولیکن نای باریدن نداره

نگات کاش چشمه بود و مال من بو       د حالا دریاست و نوشیدن نداره

ازت خواستم بپرسم                      اما دیدم جواب نه که پرسیدن نداره

چه لبخندی زدی به گریه من                       عزیزم گریه خندیدن نداره

 


 

نوشته شده توسط دل شکسته در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت


خدایا

خدايا چي مي شد روزهاي كه من از لادن و شب  بو سرشار از مستي

 

 

بودم . مرا پذيرا باشي و مرا درون كاسه اي پر از آب بيندازي و به قلبم

 

 

زيبايي و مهرباني را بياموزي ؟ خدايا چي مي شد شبهاي  من از فكرو

 

 

ذكر  تو خالي نباشد .چي مي شد از سياره دور برايم يه د سته گل مي

 

 

آوردي ؟ اگر تو در كنارم باشي دنيا رو در قفسي مي گذارم و از سقف

 

 

 اتاقم آويزان مي كردم اگر تو مرا به خا نه ات را دهي همه چنگلها رو

 

 

 در باغچه كوچك خانه مان مي كارم .خدايا چي مي شود چند دقيقه، فقط

 

 

 چند دقيقه ،با من زير اين سقف حرف مي زدي .چي مي شد اگر روزها

 

 

 يي كه دلم سخت گرفته  كنارم بودي دفتر شعرم را مي خواندي ؟ خدايا

 

 

 مرا پذيرا باش با همين قلب شكسته و دردمند با همين دستهاي كوچك و

 

 بي رمق .................


 

نوشته شده توسط دل شکسته در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت


تولد


سلام

امشب ۲۹ مهر تولد منه!

میگن شب تولدت هر ارزویی داشته باشی و از خدا بخواهی بهت میده!هرچند خدا اونقدر بزرگ و بخشنده هست که برای بخشش منتظر همچین شب و روزهایی نیست...

اه....خدا....

خدای مهربون من میدونی چیه؟احساس میکنم ازت دورشدم.مثل اینکه بینمون فاصله افتاده البته میدونم مقصر منم؟!...

تو این شب عزیز(!)ازت میخواهم هیچوقت.هیچوقت تنهام نذاری حتی اگه من یه لحظه ناغافل فراموشت کردم منو به حال خودم ول نکنی چون میدونم اون لحظه بدترین و عذاب اورترین لحظه ی زندگیم میشه ای مهربون!

حالا بریم سراغ کادوها :

خوب بذار ببینم..... چقدرکادو ؟.....واستا...اهان..وای چه قدر خوشگلن ..میدونید چین ....یه سبد پراز محبت!یه شاخه گل عشق!یه توپ شادی !یه بوس به اندازه ی بزرگترین عشق!یه عالمه شکلات شیرین زبونی!فرستنده؟!.....عاشق سینه چاک تو...خالق همه ی نعمات!وای فهمیدم تویی خدای بزرگ و زیبا توکه همه جا حرفت این بوده که با عشق من انسان را افریدی؟ممنون غافل گیر شدم ولی من که لیاقت این همه عشق تورا ندارم...باشه باشه ببخشید میدونیم ازاین شکست نفسی ها خوشت نمیاد گفتی باید همیشه امید داشته باشیم به بخشش تو حتی اگه یه عالمه گناه داریم...معذرت!

دیگه نوبت پذیرایی:

پذیرایی من از تو.بفرما اینم یه بشقاب پر از حاجت!البته ببخشید چیز قابل دیگه ای نداشتم!!!

اینها که واسه تو چیزی نیستن عزیز ..

تو که صاحب اختیار همه ی جهانی...

توکه همه ی جسم و روح من متعلق به تو هست...بده دیگه..منو دست خالی برنگردونیا!!!...

آرزوم اینه : برطرف شدن حاجت همه ی حاجتمند ها به خصوص اون هایی که این مطالب را میخونن و بعد نظر میدن!!!

خوب دیگه مثل اینکه سرتونو خوردم .راستی شما که تااینجا زحمت کشیدی و مطلب را خوندی یه دعای کوچولو هم واسه من بکن.

ببخشید وقتتونو گرفتم!!!

 


 

نوشته شده توسط دل شکسته در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت


شیشه

میخورد به قلب شیشه ، دانه های سرد باران

میشکند بال خیالم، با صدای نرم باران

آسمان ابری و نمناک ، دلم اما تنگ و غمناک

دل تو سرد و گرفته، غرقه اندیشه یی بیمناک

سرنوشت ما غم انگیز ، قصه های عشق ما نیز

همه در چنگ زمان مرد، مانده تنها مرد پایز

یک پرنده بود بهاری، ناگهان اسیر غم شد

یک پرنده بود خزانی، سالها همدم وهم شد

دو پرنده یی زمهریر، محکوم کنج قفس ها

بال و پر ریخته و خاموش، خسته از رنج نفس ها

سالها رفتند و تنها، یادگاری ماند بر جا

یادگار دفتر دل، میخورد ورق گاه گاه

صفحه اول نوشتست: زندگانی خیلی زیباست

صفحه آخر به گریه: آری زیبا، اما رویاست

میخورد به شیشه آرام، قطره های سرد باران

میشنوم بانگ غریبی: باز تو ماندی و زمستان

تو همان مست شرابها، زیر نور دختر عشق

تو همانکه مینوشتی  آیه های دفتر عشق

میخورم لرزه و ناگاه، می بینم خسته و خاموش

من نشسته ام به سردی، شده از یاد ها فراموش

همچنان ریزش باران، من اسیر پنجه یی تب

زیر لب حیرت و هذیان ، پشت شیشه تابوت شب

 


 

نوشته شده توسط دل شکسته در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت


دو پرنده در باد

 

حکایت گر گوید روزگاری دور ، نه نزدیک سال و ماه ها را

بسی دورتر ازین حرف ها

که تا چشم میکند یاری نشانی نیست

در آن هنگام ها بودست غرق نور این سامان

این امروز آشیان ها سوخته و خاموش

و مرغان به خاک افشان عقاب آغوش

حکایت گر گوید روزگاری دور :

...

درین شهر این به آغوش برده صد ها عشق گمنام را

درین وادی ابرها بودند پر باران و یاران جمع

شبان شفاف و دلکش ، آسمانها دامن و دامن پر از کوکب

و روزان زورق خورشید بر امواج ابر ها سلطنت می کرد

نبود این سان این سامان

دو تا سایه بودند این جا

تو گویی با خویشتن کینها نشاید بودن از خاکِ که مایانیم

ز بس پاک و ز بس بی باک

و شب ها مینشستند روی بامی خیره بر مهتاب

نگاه بر هم و قلب ها لرزنده و بی تاب

دو تا شاخچه که دیرین ساله مرد باغبانشان داده بود پیوند

یکی شاید اقاقی بود

و دیگر شب بویی؟ نه، نسترن و شاید نیلوفر آبی

دو پروانه سپیدین بال که خود بودند شمع هم

دو تا عاشق بودند سرگشته ناپیدا، یکی مجنون دیگر لیلا

دو برده سر به آغوش هم وز خاطر فرو پاشیده دنیا را

بنا بود عهدشان جاوید ماند وز گزند روزگاران دور

حکایت گو لحظه یی ماند ، چلیمی دم کشد، کجا بودم ...؟ هان ...

دوباره نیمه گویش را چنین گوید :

یکی پاسی ز دست شب رها رفته

که ناگه آذرخشی آسمانی سوز پدید آمد و سوختانید کبودین پرده را باری

و آن دختر که مهتابش نامند

به تندور هزاران شعله مهمان شد

شیاطین پله ها آویختند از آسمان

وز شکاف ابر ها ریختند روی شهر

ـ همان شهری که گفتیم غرق در نور بود اما روزگار ِ دورـ

چهره ها بودشان ترس آور و پر آذر

و هیکل ها سترگ بودند و روی پوستشان زخم های بود پر آبله

بسوختاندند این بوم را و نفرین کرده پس رفتند

و آن دو مرغ عاشق ، یکیش صید شیاطین شد

و دیگر ماند در این شهر

این امروز آشیان ها سوخته و خاموش

و تنها ساکنش هم اوست

گزیده یکی ناجو را میان شاخه ها ماوا

بسی مغموم ، آه تنها

گهی از زیر پر سر برکرده پوید آسمان ها را

کایا غارتگرانش آن نگار را باز پس آرند ؟

و یا آن ناجوانمردان در آویختند به زنجیرش

دوباره سر به زیر پر فرو افکنده و خاموش بنشیند

که ار همسنگرش ناید

ورا هم خاموشی شاید .


 

نوشته شده توسط دل شکسته در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت


*نابينا به ماه گفت : دوستت دارم

*ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني

*نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم

* ماه گفت : چرا ؟

*نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم

 ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت


با عشق

تقدیم به کسی که باعث شد طعم واقعی دوست داشتن رو با تمام تار و پود حس کنم و در لحظه به لحظه زندگی من از خداوند بزرگ می خوام که لیاقت گرفتن دستای گرمش و نگاه کردن به چشمای مهربونش و همقدم شدن با قلب پاکش رو داشته باشم :

اگه کسی تو رو آنطور که می خوای دوست نداره به این معنی نیست که تو رو با تمام وجودش دوست نداره ...

هرگز لبخند رو ترک نکن حتی وقناراحتی چون هر کسی ممکنه عاشق لبخند تو بشه .

تو ممکنه در تمام دنیا یکی باشی .. ولی برای بعضی ها تمام دنیا هستی .

به چیزی که گذشت غم نخور به آنچه که پس از آن امد لبخند بزن

دوست داشتن جاذبه ایست در دوست که دوست را به دوست میبرد...

خودمم معنی این جمله رو نمی دونم فقط چون کلممه دوست داشت و تمام متن ها ی امروزم برای خانوم yas1762 نوشتمش ...

هر چیزی دلیلی دارد .... هر وجودی , هر بودنی ... هر هستی دلیل می خواهد

و دلیل بودن من تو هستی ...

در خلوت من جز تو کسی راه ندارد

رخسار فریبای تو را ماه ندارد

غم نامه من غصه چشمان تو باشد

گوش ندادیم به نصیحت یادته

گشتی دنبال فرصت یادته

دستاتو می خوام بگیرم یادته

راستی تو بی تو می میرم یادته

یه دفعه ازم بریدی یادته

خط رو اسمم کشیدی یادته

گفتی عشق تو بچه بازی بود یادته

گفتی خوب بود ولی بس بود یادته

اره یادته ... یادته عزیزم !


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 14:23 موضوع | لینک ثابت


گفتم و گفتی

گفتم بهت كه : دنيا ، دنياي نامرديه

گفتي : بمون برا من ، كه عشقا قلابيه

گفتم كه : قلب پاكت ،‌ حيفه برام بسوزه

گفتي كه :‌ اين قلب من ، يه عمره كه مي سوزه

گفتم : دلت يه دنياست ،‌ دنياي مهربوني !

گفتي كه : عاشقتم ، اينو خودت مي دوني

گفتم : اسير عشقي ، ‌عشقي كه بي جوابه

گفتي : تو هم اسير باش ، باور بكن ثوابه

گفتم : بدون برا من ، عشق معني اي نداره

گفتي : تو عشق من باش ،‌ انگار ديگه بهاره

گفتم كه : طعم عشقو ،‌ از بد كسي چشيدي !

گفتي : در اشتباهي ، تو عاشقي نديدي

گفتم : برو كه عشقت ، لايق من نمي شه

گفتي كه : تنها تويي ، براي من هميشه

گفتم : بدون كه اين قدر ، من ارزشي ندارم

گفتي كه : اين ارزشو ، بالا سرم مي ذارم

گفتم كه‌ : اي جوونك ، تو خيلي خيلي مستي !

گفتي : تويي عشق من ، كه جام من تو هستي

گفتم : كه حرفاي تو ، وجود مو سوزونده

گفتي كه : ديگه اشكي ، براي من نمونده

گفتم : بگير دستامو كه خيلي من اسيرم

گفتي كه : اي عشق من ، بذار برات بميرم

يادت باشه عشق من ، كه خيلي زود تو رفتي

اين رو بدون كه اي عشق ، تو لايق بهشتي !

 


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت


 معنی دوستت دارم یعنی چه؟

 ( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام  
می ارزد . همچون ديوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام روياهايش باور می کند  .

( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حيات می بخش .

( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت ميهمان کنی .

( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم  .

( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگيم جاريست.

( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رويا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام  

( ا ) : آرام دل بيقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دريای نا آرام اشکهايم می نگری .

( ر ) : راز مرگ دلتنگی هايم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد

( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد

را به جان خريده

است در بازار عاشقی .

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت


به او گفتم


 

نوشته شده توسط دل شکسته در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت


به خاطر چی زنده ای

از من پرسيد به خاطر چه کسی زنده هستی؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو... ولی با اين حال به او گفتم به خاطر هيچ کس...

از من پرسيد پس به خاطر چه زنده ای؟ با اينکه دلم داد می زد به خاطر دل تو... ولی با اين حال با بغضی غمگين به او گفتم به خاطر هيچ چيز...

اين بار من از او پرسيدم تو به خاطر چه کسی زنده هستی؟ در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود به من گفت:

به خاطر کسی که به خاطر هيچ زنده است...


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت


همیشه هدفام پاک بودن..

چشمام از کمبود خواب دارن میسوزن

دلمم از دردایی که توشه و کسی و نداره بهش بگه پره

دلم میخواد گریه کنم .دلم میخواد زار بزنم و به این دنیایه لعنتی فحش بدم

ولی حیف ...حیف که بازم مثل همیشه جلو ی خودم و میگیرم...بازم صدای مامانم مثل یه زنگ توی

گوشمه و میگه حرف بد نزن

چند روز پیش تولدم بود...یک سال دیگه به سنم اضافه شد

ولی امسال بر عکس هر سال به خاطر این روز خوشحال نبودم ..خیلیم ناراحت بودم

نمیدونم چرا.نمیدونم برای چی؟فقط این و میدونم که اصلا خوشحال نبودم

همیشه وقتی که شمعا ی تولدو میخواستم فوت کنم چندتا ارزو میکردم

همیشه موقع تولدم شمعا ی کیک و از ته دلم فوت میکردم ولی امسال نه ارزویی داشتم نه نفسی که

بخواد ۱۷ تا شمع کوچیک و فوت کنه

روز تولدم از همیشه بیشتر احساس تنهایی میکردم..

همیشه تولدم که داشت نزدیک میشد از خوشحالی نمیدونستم باید چکار کنم..ولی امسال نه...

میدونی چیه دلم پر از غمه دلم پر از درده

همیشه سعی میکردم بهترین باشم..سعی میکرم خوبترین باشم..سعی میکردم کسی از دستم

ناراحت نشه.

همیشه سعی میکردم پاک ترین باشم..سعی میکردم از گناه دور باشم...موفقم شدم

چون واقعا" پاک بودم..هم از نظر اخلاق هم رفتار هم عمل

باباییم همیشه یه حرف درست میزد .میگفت مهم هدفته تو کارات منم هیچ وقت تو انجام کارام هدف بدی نداشتم

همیشه هدفام پاک بودن..

چند وقت پیش تولدم بود..با اینکه سعی میکردم به همه بفهمونم شادم و تظاهر شادی کنم شاد نبودم

چرا تو ظاهرم انقدر شاد بودم که هر کسی نمیفهمید فکر میکرد مستم

ولی از درون خرد بودم

خرد ...خرد

دوست دارم کسی و داشته باشم که تمام حرفام و بهش بگم تمام دردام و بهش بگم

دوست دارم کسی و داشته باشم که واقعا" دوستم داسته باشه..فقط فقط من و به خاطره چیزی که هستم بخواد..فقط به خاطره خودم بخواد

دوست دارم کسی باشه که درکم کنه..کسی باشه .....

حیف که دیگه همچین ادمایی کمن یا اصلا"نیستن

من دخترم..دختری پاک با دلی دلتنگ با کلی غم که هیچ کس ازشون خبری نداره

دلم میخواد یه چیزی باشه که ارومم کنه

نه....
نه...

اشتباه فکر نکن..

این دفعه نه سیگار میخوام..نه مسکن...نه میخوام که بمیرم

این دفعه فقط یک ذره ایمان میخوام

فقط ایمان میخوام..

ایمان به چیزایی که دارم و قدرشون و نمیدونم

امان به پاک بودن

ایمان به دوست داشتن

ایمان به اینکه گناهی ندارم

ایمان به این که بفهمم تو این دنیام کسی هست که معنی دوست داشتن و بفهمه

ایمان به این که منم کسایی رو دارم که دوسم دارم..کسایی رو دارم که دوسشون دارم

این دفعه فقط یک ذره ایمان میخوام


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 22:27 موضوع | لینک ثابت


تو بگو !!

نشستم و دارم کاغذ های جلوم و خط خطی میکنم...

یه چیزی تو گلوم وول وول میخوره..

بسته سیگار و در اوردم گذاشتم جلوم ...هر چند دقیقه یه بار یکی از توش در میارم...

نمیدونم چیشد که کارم به اینجاها کشید...!

شاید چون اولین بار این تو بودی که ازم خواستی سیگار بکشم و آرووم شم!

سیگار یا سیگاری!؟!تو بگو سیگار یا سیگاری؟!دِ لعنتی بگو....

مهم نیست؟از اولم برات مهم نبودم..!

هوا سرده ولی من احساس گرما دارم..هنوزم دلم نمیخواد که چیزی بنویسم!
مگه جز تکرار چیزیم میشه نوشت؟!

تو بگو !!

خسته شدم بس که برات گفتم و نوشتم٬میخوام صدای قشنگت بازم توی اتاق من بپیچه...

یاد اون روزای بنفش و آبی افتادم..همونایی که الان دارم توی تقریم خط خطیشون میکنم..

اون روزایی که واسه دیدن هم ثانیه شماری میکردیم..

یاد روزی که وقتی از پله ها بالا میومدی و صورت مثل گلت و دیدم تمام دردای زندیگم گورشونو گم کردن

یاد روزی که آغوشم و برات باز کردم و با تمام وجود داشتنت و لمس کردم..

یاد بطری ویسکی....یاد پاکت سیگار...

یاد خستگی بعد رقص...یاد دو نفره رقصیدن...یادته!؟دِ لعنتی چی شد اون همه احساس!؟

بریدم٬خستم...خسته از حرکت عقربه ساعت..خسته از فریاد سایه...خسته...

وقتی یادت میکنم..سرم درد میگیره٬احساس میکنم دلم میخواد بیفتم یه گوشه و همه لهم کنن!

پسر خیلی بی تفاوت شدی...

گاهی وقتا حس میکنم عاشقی درد داره...! دردی که با دیدن چشای تو آروم میشه...

روزا که از خواب بیدار میشم دلم میخواد چشام و ببندم و ستاره بشمرم..

..

هنوزم نشستم این گوشه٬ سیگار دود میکنم..!

ستاره میشمرم..با یادت هم آغوشی میکنم...

قلم و گذاشتم کنار دارم به کاغذای خط خطی نگا میکنم...!
نمیدونم کجای این شب های تیره میشه تورو پیدا کرد...


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت


یاد گناه هایی که من کردم و ازم گذشتی

مینویسم روسپی...

و بلند میخونم..! چقدر درد ..چقدر غم...

تنهایی سکوت سرما...همدم این تن خسته...

یاد روزای تلخ و شیرین دو نفره یاد روزای کلاغ پر..

یادر روزایی که دوتایی دست تو دست هم تو کوچه های خلوت پرسه میزدیم و بعد از هر چند قدم بر میگشتیم و جای پامون و روی برفا میدیدم.....

یاد تمام اون روزا که بستنی های هم و لیس میزدیم و تو کوچه میدوییدیم...

یاد روزایی که تو گریه میکردی و من از گریه تو گریم می گرفت..

یاد روزایی که من کتابخونه نیمرفتم و میشستم تو محوطه تا تو بیای و دوتایی بشینیم درس بخونیم...

یاد سیگار کشیدنای یواشکی...

یاد بوس کوچولوهای و وحشی...

یاد روزایی که سرت و روی پام میزاشتی تا آروم شی و من مثه یه نینی نوازشت میکردم...

یاد دوست دارم هایی که تو گوشم زمزمه میکردی..

یاد رقص های دونفره که تو مهمونی ها با هم میکردیم..

یاد دستی که دور کمرم حلقه میکرردی...

یاد اون حس مشکوک ...یاد اون تبسم مغرور...

یاد شبی که گفتی ماه من شو..

یاد روزی که گفتم روشنی زندگیم شو...

یاد حرفای پنهونی که یواشکی کنج دیوار نوشتیم...

یاد گناه هایی که من کردم و ازم گذشتی..

یاد شب پره ها که تند تند میمیردند...

یاد روزای آخر عاشقی..

یاد شب های کم نور سادگی....

یاد دست های گرمت که ازم گرفتی...

یاد لب های سردت که ...

یاد از یاد بردن من..

یاد از یاد رفتن تو...

یاد لحظه خدافظی...

یاد در آغوش هم پریدن و دلواپسی...

یاد خدا حافظی یاد خداحافظی...یاد خداحافظی...

یاد هیچیک نکردم...


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 22:25 موضوع | لینک ثابت


تکرار..

تکرار..

تکرار تنهایی...

تکرار بیکسی...

تکرار هیچ کس شدن!

تکرار صدای گریه...تکرار بغض و ناله...

تکرار ...تکرار...تکراررر....

خستم...

خسته...خسته...

تمام تنم درد میکنه!سرم داره میترکه...

دیدی هرچی بهم گفتی دروغ  بود!!

نگو که همش راست بود.بهم گفته بودی تا آخرین روز دنیا تنهام نمیزاریی...بی معرفت نکنه دنیای دوروزه خودت و میگفتی!!!

من منتظرم!اشتباه از من بود ولی تو هم کم مقصر نبودی...

وقتی میگم تمومش کن٬تو هم بدون هیچ مقاومتی تمومش میکنی!؟

چرا وقتی گفتم چرا ؟!جواب چرام و ندادی؟

چرا راحت ازم میگذری؟!

چرا پات و از روی قلب له شدم بر نمیداری؟

میفهمی که تحمل دوباره تنها شدن و ندارم؟میدونییی بعد تو دییگه امید ندارم!؟

دارم میخندم٬میبینی!؟

به دروغات میخندم٬به اینکه میگفتی هیشکی مثه من نیست! هیشکی مثه من فرشته نیست!
به اینکه میگفتی هیچوقت دستای هیچکس و به این گرمی توی دستات نگرفته بودی...

میخندم به اون بوسه کوچولوی زورکی توی اون شب که هر دو خوشحال بودیم!
میخندم به اون نگاه های عاشقانت...هی یارو! حتی چشم هاتم بازیگری و بلدن!
..

...

می می میی خوام بگم! دلم برات تنگ شد! یه هوییی! یه لحظه دلم خالی شد!

شاد باشی مهربونم!

واسه همیشه به خدا میسپرمت


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت


بی اختیاری

 

دلم میخواد بغلم کنی و بگی که هیشکی نمیتونه از هم جدامون کنه

دلم میخواد در گوشم زمزمه کنی که دوستم داری

نمیخوام ساکت باشی و نگام کنی!
وقتی ساکتی انگار تو چشات غم میشینه

وقتی ساکتی هیچ امیدی ندارم...حس میکنم وجودم حتی تورم آزار میده..

تموم شد! تمام خوشی های دروغی تموم شد..

تموم شد...تموم شد...تموم شد....

ما هستیم!

من هستم!
تو هستی...

زندگیم که هست....

پس چرا بغض لعنتی همیشه با منه!

وقتی تو هستی چرا من بازم فکر میکنم که تنهام!
دستات که تو دستتمه! چشات که دنبالمه...حرفات که پر از اسممه!
چرا میترسم؟!چرا فکر میکنم دارم از دست میدمت؟

چرا فکر میکنم داری میری؟!

چرا....

دلم میخواست خودم زندگیم و بسازم!
د ل م میخواست خودم زندگیم ورنگ کنم...خودم به شخصیت هاش جون بدم!
دلم میخواست خدا رو مجسمه کنم...

تورو دریا کنم..

ماه و برف کنم..

مردم و ستاره کنم..

خورشید و بارون کنم...

دلم میخواست...اما نشد!

مثه خیلی چیزای دیگه که آرزو شد!

مثل تاب خوردن موهام بین انگشتای خیسم!
مثل پوسته های لبهام..مثه خون چکیدن ها..مثه خراش های روی رگ..

مثل پسر رو یاهام...

همشون آرزو شدن..همشون باختن همشون خاموش شدن...

یه حس تازه دارم..یه حس مثل تولد زودرس یه جنین!
ای کاش زود به دنیا پا میزاشتم بلکه زودتر خدافظی کنم...

بلکه زودتر دستام و تو هوا بچرخونم...بلکه زودتر احساس بغض کنم..

نشد..نشد...

زندگی جلو میره...من و تو هم باهاش میدوییم

من و تو هم باهاش میپریم...

زندگی مارو دنبال خودش میکشه ولی ما حتی جرات ایستادن هم نداریم!
یادته میگفتی از گناهش میترسی...

چه گناهی!..وقتی حتی اختیاری هم نداری..

بریدی اما جرات تموم کردنشم نداری...

افسرده شدی اما حتی نای فریاد کشیدن هم نداری..

بغض کردی ولی حتی حس شکستن هم نداری...

بی اختیاری...اما حتی ...

سفیده..سفیده...تموم این خط ها سفیده...

آسمون سفیده مردم سفیدن خدا سفیده...دنیا سفیده..

توی مغزم همه چیز حتی سیاهی هم سفیده...

 

 


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 22:23 موضوع | لینک ثابت


به یاد روزای

 

به یاد روزای

چشم چشم دو ابرو

به یاد روزای کلاغ پر

به یاد روزای زمستونی و خیس می نویسم ...

دارم متولد میشم توی وجود کثافت تو

توی اون سلول ها

میون همون بافت های خونی و چرکی

میون همون رگ های سیاه و خشکیده...

زیر همون خاکسترهای سیگار ندفه ام را میبندند

توی همون دود های وحشیانه جون میگیرم

زیر تورم سایه ها به دنیا می آیم

توی آغوش روشنایی زاده مییشم

و در آغوش باد قد میکشم

امروز جشن تولدم را میگیرند

بوسه بارانم میکندد

مهم هم نیست

تنم تب دارد و لبهایم زوق زوق میکند

مهم هم نیست

نفر قبل که بوده که بوسه روی گونه ام کاشته

مهم هم نیست..بوی عطر چه کسی فضای خواب آلود اتاق را

جان بخشیده..

مهم هم نیست چند ساله می شوی...

مهم هم نیست تا کجا باید رفت و حتی به عقب

نیم نگاهی هم ننداخت

مهم هم نیست.....

مهم هم....

مهم...

مه..

میتونی فک کنی که شب تولدم

چشام خیس و ورم کردست

دارم از پنجره به بیرون نگاه میکنم

حس تنفر به نزدیکانم..آزار دهندست

دلم میخواد بپرم بیرون و دوتا سیگار کپتین بلک

بگیرم و بیارم کنج دیوا ر بشینم و چشام و ببندم و بکشم

دست خیالمم بگیرم و از جایی که هست دور کنم

اصلا دلم میخواد برای همه مهمون هایی که دعوت کردم

یه دروغ سرهم کنم و قالشون بزارم..مثه تو که

قالم گذاشتی و هنوز هم منتظرم..

اصلا دلم میخواد صدای ضبط و بلند کنم

و تنهایی برقصم...

اصلا دلم میخواد..که دلم هیچی نخواد....

 


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت


یهو همه خاطره ها

یهو همه خاطره ها همه اتفاقا همه چیزای سیاه و زشت...همشون جلو چشات سریع میگزرن..میخوای سرت و محکم بکوبی به دیوار..خودت میدونی که چه بلاهایی سرت اومده..اونا چشاشونو بستن روی تمام کارایی که با تو کردن..

اونا نمیخوان بفهمن مقصرن...من تلخی میکشم..تلخی..حتی تلخ تر از زرد آب هایی که شبها از استرس بالا میارم..

حتی تلخ تر از لحظه هایی که تورو دور از خودم میبینم...

دارم فرق میکنم...دارم کج میرم...من نمیخوام ....قدم هام من و کج میبرن...

یادت میاد....لحظه شماری برای گرفتن کارنامه با رتبه های یک رقمی توی مدرسه...با اون همه شادی...بدشم تابستونو تولد و مسافرت ...

حالا ببین....نفرت از دیدن نمره های بد.....گریه های یواشکی...دور شدن صد درصد از تو....با این همه غم ....بدشم تابستونی که نه بیرون رفتنی داره...نه مسافرت تنفر آمیز....نه حوصله...فقط دوباره کتاب و کتاب...

میدونی چرا؟

خودت خوب فک کن...

اونا خواستن تو بسوزی....به پای حماقت هاشون...

فک کن چقدر قشنگ داری پست میشی...ببین چقدر قشنگ داری خاکستر میشی...ببین همه دارن یه جوری نگات میکنن....بببین که تو چقدر ناز چشات و به روی حقایق بستی...

دارم فکر میکنم...میخوام  نماز بخونم....میخوام بشم...میخوام بشم...مهساااا....نه دلتنگ ۲-۳ ساله...

نه اون  آدمی که همیشه هر چی بدیه بهش ختم میشه...

میخوام بزرگ شم...میخوام بفهمم...میخوام وایسم و به اون آشغالا که تا اینجا کشوندنم پشت کنم...

خدایا فقط کمکم کن....

فقط کمکم کن....

کمکم کن...

کمک..

 اینم یه نوشته پرغم:

بشین اینجا کارت دارم...اونجا نه...میخوام بچسبی بهم...میدونی چند روزه دلم میخواد باهات حرف بزنم ولی نیستی..؟

داری بی وفا میشی آره؟

خوبه باز اسم بی وفا روت هست و مثه بعضیا گمنام نشدی...

دلم واست شده بود قد اون ته سیگارای توی جاسیگاریت...

خیلی خسته شدم...دلم میخواس فقط با تو درد و دل کنم...مثه قبلنا که کلی باهات حرف میزدم...یکی من میگفتم و یکی تو...آخرشم با خل بازیامون از یاد هم میبردیم سختی هارو...

همیشه تو میگفتی هنوز مونده بزرگ شیم...آدم بزرگا کلی مشکل دارن که ده برابر مشکلای ما سخته...

منم پیشه خودم همیشه فک میکردم..کسی که شوهر داره مگه میشه دوس پسرش ولش کنه و بره...

واسه همین هیچ وقت حرفت و باور نمیکردم...

توی این یک سال..اندازه 2 تا پاییز عقلم قد کشیده..میفهمم که تنها مشکل ما آدما جدا شدن از عزیز ترینمون نیس...کلی مشکل ها هس که حتی نمیتونی با کسی در میونش بزاری..یه جوری خودآزاری که نمیشه ازش خلاص شد..

خیلی خستم هی میفهمی؟ خیلی خستم...

دیگه دلم نمیخواد از پیشم بری..دیگه دلم نمیخواد این حرات خیالی وجودت و که بهم آرامش بده ازم دریغ کنی...

میترسم گمت کنم و دیگه حتی از تو صندوق چه قدیمی هم پیدات نکنم...

میخوام قابت کنم بزنمت روی دیوار روبه روی تختم که وقتی صبح از خواب پامیشم یادم نره تو پیشمی و دیگه نگم هییی بی وفا کجایی پس...تا چند روز دیگه باید بشمرم..خسته شدی؟

خودم خوب میفهمم دلت نمیخواد بیشتر از این حرفای بچگانم و بشنوی.....

چیکار کنم..همینه دیگه آخه خیلی بده آدم دیر به دیر تنها بشه...

وقتی همش همه دورو برت بپلکن و نزارن با خودت و عکس یار بی وفا خلوت کنی ...کلی حرف میمونه گوشه دلت که نه میتونی تفش کنی بیرون....نه میتونی داد بزنی و به همه بفهمونی که هنوزم توی دلت جا داره اون بی وفا...چه کنم که تو خودت من و نمیخوای..

اما عیب نداره من و همه این دیوارای سیاه خوب میدونیم بر میگردی یه روز..

آره یه روز..


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت


نمی دانم ولی مینویسم

نشسته ام  کنج اتاق سرد وپوشالیم

خسته تر از همیشه...بی هدف و تو خالی..

میدانم که نبودی...

نیستی

و نخواهی بود...

هرگز..

حتی به قیمت نامه هایی که برایت با خون های جاری از دستانم نوشتم

بگزار که در رویاهایم داشته باشمت...

تو را خوب میدانم..

خودم را هم خوب میشناسم..

من و تو هر دو منیم.

نخواه که زندیگم را به پای نداشته هایم ببازم...

نخواه که از برای رویایم کهتو باشی و روزی خواهی سوخت

کلمات عاجز  را به رقص در آورم....

بگزار بمانم...همین کافیست...اگر تو بخواهی..

فقط کنارم بنشین /دلم تنگ است /میخواهم شعر هایی را که سرودم برای تو بخوانم..

تو خوب میدانی و خوب میفهمی کلماتم را...

اگر باشی روی زانوانی مینشینم که روزی به من آرامش میداد

اگر باشی در آغوشی آرام میگیرم که برایم امنترین است...

اصلا صدایم را میشنوی...

صدای من آنقدر ها که میگویند هم گرفته و لرزان نیست..

راستی یادم رفت بگویم..

اینجا دلم زیاد تنگ

 میشود...اینجا زیاد بغض ها راه گلویم را میبندد

اینجا آنقدر ها هم حرف زدن با سایه ها و تاریکی آسان نیست..

اینها زبان مرا نمیفهمند...

 

میدانی همه تلقین است که شادم و بیخیال...

دلم این روزها فقط میلرزد

...

روز شماری ها را از سر گرفته ام...نکند که یادم برود اهل کجایم...چه هستم و چه بوده ام..

نکند که یادم برود عاشق بوده ام روزی...عاشق رویایی که تو هستی...

از همه جای این اتاق نکبتی بوی عطر تو..بوی تمام حرف هایی می آید که تو برایم میگفتی...

ای کاش آتشی بود تا میسوزاندم خودم را عشقم را حتی تو را و این اتاق کاهگلی تن خسته را...

ای کاش چشم های برا قو کشنده ات دروغ بود...

ای کاش اسم تو توی این دنیای پوچ فقط فریب دل های خسته ای چون من بود...

امشب با یادت روی دستم خطی حکاکی میکنم.

//ای کاش همه چیز به این زودی ها تموم نمیشد....

ای کاش توی این بازی لعنتی دووم میوردیم...ای کاش کم طاقت نبودیم..

میفهمی...میفهمی...میفهمی...میخوای بازم اشک بریزم؟

باشه اگه اینطوری جواب حرفامو میدی...اشک میریزم...اصلا برایت اشک هایم را میبارم

ای کاش نمیسوختیم...

 

ایکا ش بازم داشتمت...ای کا بازم میشستی لب پنجره اتاقت  و برام  شعر میخوندی و سوت میزدی..

میدونی که اینا رویای یه دختر 16 ساله نیس میدونی....هر کس  ندونه تو خوب میدونی ....

مید.نی دلم واسه  رنگ چشات تنگ شده..واسه همینه که از من

دریغشون میکنی..

هی دلم حتی واسه نوازش های مهربونتم تنگ شده...

ای کاش ذره ای غرورت و ماله من بود..

ای کاش وقتی من توی آغوش تو میباریدم ...ای کاش وقتی احساس گناه میکردم

سر روی شونه هام میزاشتی و با صدای مهربونت بهم امید میدادی..نه اینکه سرد و با دوام بگویی...آرام بگیر عروسک...آرام..

من نشسته ام اینجا فقط خاطرات را مرور میکنم...کوتاهند  و کسل کننده...کوتاهند ولی پرگناه وهوس ناک

میدانم که فراموشی را ترجیح میدهی...

میدانم که تو هم توی تنهایی هایت اشک میریزی ...میدانم بار ها خودم تری چشم هات و لمس کردم..

تا کی پرغروری تا کی فریبم میدهی..

نکند که روزهای اول را به فراموشی سپرده باشی..

نه دیگر کافیست...در حدی نیستم که مجازات کنم یا ناسزا بگویم..

تا ابد اسیر عشق نا پایدارمان میمینم..

چه با تو چه بی تو..

خاطرات را نوشته ام میگذارم زیر صندلی چوبی  ته حیاط...    وقتی خواستی رد شی یا لگت کن...یا بنشین و رویش  بوسه بزن/همین  


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 22:20 موضوع | لینک ثابت


من و اون

خیلی آروم سیگار و از لا به لای انگشتام بیرون میکشی و با یه لحن کش داری که مثلا میخوای ناراحتیت و بهم بفهمونی خیلی آروم میگی:بهت گفته بودم فقط دو سه تا پک....

سرم و بالا میگیرم تا بتونم صورتت و ببینم ولی نور خورشید مستقیم به صورتم میتابه اونیکی دستم رو صورتم میگیرم تا برای چشام سایه بون درس کنم....

بعدشم اخمامو و تو هم میکنم و میگم:خیلی خستم پسر...خیلی خسته...انقد زیاد که برای تسکین اعصابم حاضرم تمام کشیدنی های دنیا رو بکشم...تو هم صورتت و شکل علامت سوال در میاری من هنوز حرفم و قطع نکرده علتش و برات میگم:هی.توی این یه سال هزار تا حرف از هر کس و ناکس شنیدم ولی حتی اجازه ناراحت شدنم نداشتم...الانم که برای دیدنت کلی اعصابم ریخته بهم ...حاضرم شرط ببندم هنوز هم مامان داره توی دلش واسه من نقشه میکشه و هر چند ثانیه یه بار فقط آآآه بلند میکشه...باورت میشه بعضی وقتا دلم براش میسوزه...حرفم و قطع میکنی و میگی :از همشون متنفرم آدم های هوس بازی که برای چند ثانیه خوشی اسیرهایی و بارور شدن که حتی کسی نیست که زندگیشون و تضمین کنه...معنی حرفت و خیلی خوب میفهمم و برای چند دقیقه هر دو ساکت میشیم...

توی ساحل با پاهای برهنه قدم میزنیم و هر چند ثانیه یه بار نوک انگشتای پامون و به خاطر سوزش جمع میکنم ...

چه لذتی داره در کنار تو قدم زدن...عاری از هر درد و ناراحتی...روی موهام دست میکشی و میگی میخوای بدوییم...منم دستات و محکم تر توی دستام نگه میدارم و میخندم ...بعدشم تورو میکشم به سمت جلوو کلی میدوییم...فقط صدای خنده های ما توی ساحل شنیده میشه...

خسته میشیم نا خودآگاه هر دو باهم روی ماسه ها دراز میکشیم و نفس زنان با کلمات بریده بهت میگم :چشات و ببند و به هرچی که دوس داری فک کن...

خودمم چشام و میبندم و به این فک میکنم چه امنیت غیر قابل انکاری داره...چقدر در کنارش خوابیدن لذت بخشه بعدشم توی ذهنم تجسم میکنم که داری به چی فک میکنی..

یواشکی چشام و باز میکنم ولی دیگه خبری از آفتاب نیس...باز هم ابرهای حسود دارن به سمتمون میان...یاد اولین روز آشناییمون افتادم که همون موقع بارون شروع به باریدن کرده بود و از اون به بعد دیگه تنهایی همدیگرو ندیدم و همیشه بارون هم توی دیدارامون خود نمایی میکرد شاید میخواست توجه تورو به خودش جلب کنه ...ابرها خیلی حسودن انقدر زیاد که برای لمس کردنت قطره قطره میچکن و روی پوست تنت تا سر بخورن ...میتونم حس کنم که چه لذتی میبرن و زیر زیرکی چه خنده هایی میکن...

مهم نیس..تو خیلی خوبی آخه...دستم زیره سرت و جابه جا میکنم و سعمی میکنم با دستام صورتت و لمس کنم...اولین جایی که دست میزارم روی دوتا بر آمدگی خیلی نرم و لطیفه که بعید میدونم بهشون لب بگن شاید چند تا گلبرگ رز و روی هم گذاشتن جای لبهای تو...بعد هم کمی بالاتر یه بینی صاف و استخونی که حتی کوچیکترین ناهمواری هم روی خودش نداره...کمی بالاتر دستم میخوره به موج های دریا مسلما مره های هیچکس همچین تابی و نداره...

سرت و کاملا به گوشام نزدیک میکنی و خیلی آروم د/و/س/ت/ د/ا/ر/م و هجا میکنی...این جمله رو هزار بار هم بیشتر شنیده بودم ولی انقدر لذت بخش نبود...تمام وجودم به لرزه افتاده ....با نوک انگشتام درس کنار تو مینویسم من بیشتر...خودم و میچسبونم بهت و میگم چشات و باز کن و کنارت و ببین...بدون هیچ حرکتی میگی ولی من بیشتر ...تعجب میکنم و میگم تو که ندیدی..با خنده های شیطونت میگی حرکت انگشتات و حس کردم..بعد هر دو میخندیم...بهت میگم نمیخوام دیگه تورو از دست بدم...قل میخوری و درست میای روی تن من ...سنگینی وجودت همراه با حرارتی که از تنت روی بدنم میشینه بهم آرامش خاطر میده...لبهات و روی لبهام میزاری و کوچکترین لغزشی هم بهش نمیدی...انقدر بیتاب میشم که دلم میخواد هر لحظه تمام وجودم و تسخیر کنی...ولی تو...بعد لب ها تو در امتدا خط گوشه لب من به حرکت در میاری و به لاله گوشم میرسونی انقدر تنم میلرزه که تو نگران میگی سردته؟منم با صدای لرزون میگم نه...بعد خیلی سخت چیزی و که تو ذهنمه آروم آروم برات میگم:میشه هیچوقت نری؟میشه پیشم بمونی؟من بهت احتیاج دارم ...برای داشتنت تمام پل های پشت سرم و شکستم به امید اینکه با هم برای خودمون پل بسازیم که از روش رد شیم و برسیم به بینهایت..از خیلی ها گذشتم حتی ....میخندی و گونم بوسه بارون میکنی و میگی حتی از اون پسر موبور و چش رنگی که همیشه برات گوشه پنجره میشست وصدای ضبطش و زیاد میکرد و شعر میخوند؟ منم میخندم به اینکه چه قشنگ این چیزارو هنوز به یاد داری... بعد هم برای ابراز محبتم دستام و روی کمرت قلاب میکنم و محکم به سمت خودم میکشم.....

بلند میشی و من و مثه یه طفل شیر خواره توی آغوشت میگیری و به سمت دریا میبری...این و از صدای شالاپ شالاپ آب میشنوم...بهم میگی چشات و باز نکن...منم بر خلاف میل باطنیم میگم کجا داری میری...میگی میخوام آزادت کنم دلم نمیخواد مثه ماهی آکواریومی زندونی باشی تو باید توی دریا رها باشی....میگم خودت چی؟خیلی غمگین میگی من همیشه باهاتم هیچوقت ازت جدا نمیشم....

من بهت اطمینان دارم برای همین کوچیکترین حرکتی نمیکنم...آب تمام تنم و در آغوش گرفته و هر چند ثانیه یه بار موج با شدت به صورتم میخوره...بهت میگم میخوام بغلت کنم....ولم میکنی میرم زیر آب با زحمت خودم و بالا میکشم....بغلت میکنم و لبهات و میبوسم...چشم هات باهام حرف میزنن..خودمون و تو آغوش آب رها میکنیم


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت


این صدای سکوت است می شنوی........!


 

نوشته شده توسط دل شکسته در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 13:19 موضوع | لینک ثابت


دوست دار تو

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      دوستت دارم


 

نوشته شده توسط دل شکسته در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


این شعر چقدر قشنگه خدا !!!!

گاه می­اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می­گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می­شنوی، روی تو را

        کاشکی می­دیدم.

 

شانه بالا زدنت را

                       - بی­قید –

و تکان دادن دست که،

                   - مهم نیست زیاد –

و تکان دادن سر را که،

                   - عجیب!

                         عاقبت مرد؟

                                     - افسوس!

 

- کاشکی می­دیدم!

 

من به خود می­گویم:

" چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟ "


 

نوشته شده توسط دل شکسته در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت


ashgh hai khiali

eshgh

 

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يک تيمّم، يک نماز

عشق يعني عالمي راز و نياز


 

نوشته شده توسط دل شکسته در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به تو

Image and video hosting by TinyPic


 

نوشته شده توسط دل شکسته در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت


چشم های تو

ای عشق


 

نوشته شده توسط دل شکسته در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به شما

for you


 

نوشته شده توسط دل شکسته در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت


اگه تو رو داشتم

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...


 

نوشته شده توسط دل شکسته در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت


می خوامت

میدونم   پیش تو   آروم  میشدم    حتی   اگه

                                                قهرو نازت واسه من دردو بلای دیگه داشت

               اگه یارم   میشدی   صاحب   دنیات   میشدم

                                                فکر نکن چشمهای تو  یه عاشقای دیگه داشت

 

                       اگه داشتم تورو   دنیام  یه صفای دیگه  داشت

                                                 شب عشقم  واسه من  حالو هوای  دیگه داشتچه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به

 قلبت    هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ حس کنی هنوزم دوسش داری چه

 قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له

شده....چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام

نتونی بگی....چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور

 باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.......چه قدر سخته


 

نوشته شده توسط دل شکسته در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

برای تو

 

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

  دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم  

دوستت  دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

وستت  دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

وستت  دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم


 

نوشته شده توسط دل شکسته در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting